کاتیناکی مو یا سنا
نوشته بودم «ثاسپاسو کوپِس یادا لویا پوپس»و منتظر نبودم کسی چیزی بگه. یهو ولی جواب گرفتم «که پوتیرا گا گیا دا بیگرالو گا گیا» قصه کشید به نگرونیِ نهُِ شب وسط هفته و تیشرت و مسواک نویی رو که از جعبه درآورد و داد به من. صبح دیدم صدای کازانتزیدیس میاد و بوی غذا. روغن زیتون از کالاماتا. کلهی گردِ تراشیده. کلهم وسط ممه. فارسی گفتم خوشحالم میکنی و ذوق کرد. چ و ج رو که تلفظ نمیکرد و همهی ت ها رو ث میگفت و ح ها رو چیزی بین خ و شینای که آلمانیها توی echt میگن. من هم ذوق. بایندر مشکی، تاپ سفید. ذهنم به یونان و پالیوخورا. برگشتم خونه و دیدم اون نصفیمم که گیر کرده بود تو کمد رو انگار استفراغ کرده باشن بیرون، دیگه خلاصه کمد خالی شد و درش رو بستم. به قول اون لیلا که هیچوقت درست ندیدمش «وای یاعلی»، از اینجا به بعد حالا شروع شد.
+ نوشته شده در ۱۴۰۵/۰۲/۲۷ ساعت توسط حانیک
|