بی بدن
"فرصت بدید عاشقیمو خدمتتون عرض میکنم/واسه فرارِ از دلم، دوپا دارم، دوتا دیگه قرض میکنم"*
من فقط دو پای بلندِ چند متری ام. بدن ندارم. این را هنگام کشیدن زیپ شلوار به بالا، در توالت کافه ای معمولی فهمیدم. من دو پا هستم. فقط دو پای بلندِ چند متری. بدن ندارم. چگونه تا به همین امروزی که بیست و چند سال میگذرد، نفهمیده بودم؟
من فقط دو پا هستم. دو پای بلندِ چند متری برای فرار. فرار از پدر که سالار بود و فحش های جنسیتی میدان آزادی و وَن های بزرگِ سبز و سفید. چرا ایرانم؟ چرا آن سالهای مبهم هجری شخصی شروع نمیشود تا شاید خونِ ریخته بر همین دو پای بلندِ چند متری شسته شود؟
شبها خودم را، یعنی همین دو پای بلندِ چند متری را با خود میکشم و گره میزنم و در تختی یا کاناپه ای مثل الان جا میکنم. سعی برای خوابی که سر هم نمیزند اصلا. خون در کف همین دو پای بلندِ چند متری میدود و تنها گذشته است که میگذرد. چرا لَنگ لنگان خودم را به مرز نرساندم؟ مرز فقط مرز دیوانگی بود که دست آشنایی از آن سو هلم داد و بازگشتم. بستری نشده. سالم و فقط با چند قرص ضد استرس جهت ایجاد ملال بیشتر. چرا ایرانم؟
من فقط دو پا هستم. دو پایِ بلندِ چند متری که از آغاز برای فرار ساخته شده بود. خانه از پای بست ویران است؟ خب بدو. خونهای در خیابان؟ خب بدو. بدو. تا پدر مشغول چرت زجرآور ظهر خود است بدو. بی هیچ مادیاتی که در جیب یا سینه بند جا شوند. فقط بدو. کجا بدوم؟ فقط بیرون برو. بیرون برو و صدایی هم درنیاور. تو فقط دو پا هستی. دو پای بلندِ چند متری برای فرار که در آیینه دیده ای. پنجه به زمین بکش و برو.فقط برو.
راه هموار نیست. من دو پای فلجِ بلندِ چند متری ام که باید بدود. بدو دوپا! بدو!
*شازده خانم-ستار