«کجام؟ در سیاهیِ سر»
بدترین آدمِ دنیا
سَرَم گرمِ هیچ. مو سفید کردم و صبح و شب در اضطراب ایران. سسیلیا هنوز به مزهپرانیهام میخندد و کریستینه تصویر نیمکتی را که که سرِشب رویش نشستیم و پرسید "روح باوری؟" و خندیدم را، کوچک روی برگهای کشید و قاب کرد و شد هدیهی تولد بیست و هفت سالگی. این دفعه که بهار آمد برلین، بالاخره متوجه شالِ قرمزش شدم و اینکه چقدر تنهایی بر تنِ این زن میخزد و راه به داخل نمییابد. سر ظهری تصویر جانهای رفتهی این انقلاب را میدیدیم و اشکی ریختیم. جاتان خالی. بهار را که دم ترمینال رها کردم که به هامبورگاش برگردد، کوررنگِ سرخی شدم. سرخ از چشمم افتاد. برایمان گل خریده بود. کلید انداختم روی میز دیدم که گلِ زَرد و غنچههای سرخ. رویش هم چیزی نوشته. این زن که میدود و زمان ایستاده. این زن که بدترین آدم دنیاست. دلم چه خاکستری گرفت. یک پاکت بهمن دول هم جزو هدایای بیست و هفت سالگی که به روز نکشید. گفتم که بیبهار، سرخی از چشمم میافتد. پاکت بهمن دول هم که خودتان میدانید چه قرمز.