ریوِرس کاپ
«از مجموعه نامه ها به نوید»
نوید گرامی
آخر از گریه به مادرم پناه بردم. نشستم گریه کردم که چرا حالم بد است و خوب هم نمیشود. منتظر روزهای نامعلومِ آیندهام که نمیآیند و هر روز دورتر میشوند و من به هراسِ چهل سالگی، تنهایی، بیپولی و هروئین و نواب صفوی نزدیکتر. یا هم که هراسِ چهل سالگی و تولهسگ های نر و ماده و نرهخری که کسِ چهلساله ام دیگر برایش جذاب نیست.
مادر چیزی جز اینکه چند روز شده است حمام نرفته ام برای گفتن نداشت. گفت موهایم چرب شدهاند و خجالت آورم. گفت به جای لاکِ جویده شده و سایه ی ناموزون، بهتر است هرروز به حمام بروم. راستش، موهای چربم را دوست دارم. صافِ شلاقی میشوند. بعد جلویش نوک تیز، هلالی شکل جلوی صورتم را میگیرد. اما وقتی میشویمشان، مجعد و زشت دور و بر سرم تکان میخورند. نه. حمام نمیروم. میخواهم بوی گه بگیرم. گرفتهام حتی.
امروز یک آدمِ معروف دیدم. یک بازیگرِ دمِ دستیِ فیلمهای آبدوغ خیاریِ سینمای ایران. برای خودش سوپراستاری بود و حالا میز کناریِ من نشسته بود و قهوه میخورد و هرازگاهی اتفاقی، نگاهش به من میافتاد. دلم میخواست کسی مرا هم میشناخت. دلم میخواست میزِ کناری من هم زیرچشمی به منِ درحال قهوه خوردن نگاه میکرد. کاش مهم بودم. کاش برای یک نفر، حداقل یک نفر، مهم بودم.
نوید گرامی، صبح به حمام میروم و این موی صافِ چرب زیبا را میشویم و با جعدِ زشت همیشگی بر اثر شامپوی ارزان قیمت بازمیگردم.هنوز هستی؟