دختره همونطور که داشت آبجوش رو سیپ می‌زد، لپ‌هاش گل انداخته از سونای بغل که رفته بودیم، گفت اینستاگرام این حس رو می‌ه انگار می‌تونی هرکسی که بخوای باشی. دست‌کم تو اون اسکرین. من هم که خرده‌کیر تو مغزم به قول خوزه. از جنگ و کشتار دی بگیر تا کردیت و همون لحظه آخر قبل خواب که انگار هیچ‌کس جز ننه‌ت نیست که باشه. که ننه‌ت هم نیست البته دیگه. ترس از این‌که کدوم یکی از این بارها که صداشون از پشت تلفن میاد، بار آخره؟ و گه بازی‌های س. همزمان. تصویر زن خواننده‌ای که از وقتی اسپاتیفایش زیر ده کا در ماه مخاطب داشت میشناسمش و حالا به سه میلیون رسیده و به دوربین نگاه می‌کنه و می‌گه «اگه قرار نیست وقت خوبی با هم بگذرونیم، شنا کن و از جلوی صورتم دور شو» و حالا دیگه از فندی و سن لورنت دعوتش می‌کنن. من می‌خوام برم بگیرم برسم به آرزوهام. می‌خوام منم کسی باشم. کی‌ش رو نمی‌دونم. می‌خوام بزرگ شدم خلبان بشم. برگشت در ادامه‌ی آبجوش گفت که «تو آرتیست مورد علاقه‌ی اخیر منی» و من نمی‌دونستم چی جواب بدم و خجالتم اومد. شبش با پوست نرم خوابیدم و خواب دیدم هر اون‌ کس که دوست داشتم، دیگه جا برام نداره تو اتاق. به حق هم هست. منم جا ندارم. همه شون رو کردم تو جعبه. کیوان، سایه، این یکی، اون یکی. بابام رو فقط نگه داشتم. رو طاقچه. یه عروسک چوبی بود ازش که داشت گیتار می‌زد. دوباره زیرلبی به کسی که نمی‌شنید گفتم «کونت بسوزه این بابامه» و خوابم برد روی تخت خودم. که یعنی در واقعیت بیدار شدم. بیش‌تر کاش ببینم اون دختره رو.