خودم رو زده‌م به نفهمی. یه جای امن دارم گوشه ذهنم، منو یاد کمد دیواری‌ای می‌ندازه که سه چهار سالگی توش جا می‌شدم و عروسک‌هام هم. بابام که داد می‌زد سر ننه‌م می‌رفتم توش در رو می‌بستم و یه لایه نور از اون لا می‌زد رو خودم و هستی و پلنگ‌صورتی و هپی خرگوش قرمز و دوگ‌دوگ پنگوئن و هوشی‌ل‌ل. هستی نصف پاهاش همیشه از کمد بیرون بود. لنگاش دراز. می‌گفت بذار برم دهن اون کس‌کش رو سرویس کنم. کس‌کش رو خیلی زود یاد گرفتم. هوشی ل‌ل می‌گفت هستی نمی‌شه یه جوک بگی جای این حرفا؟ دوگ‌دوگ نوک می‌زد به سر هپی و هپی حرف نمی‌تونست بزنه. منم به نوک زدن دوگ‌دوگ به سر این و اون هرهر خنده. یادم می‌رفت بابام داره هنوز اون ببرون داد می‌زنه.

داداشم یه میس‌کال انداخت امروز. یعنی زنده‌ن. یعنی زنده‌ست. پنج روز بود چشمام باز نمی‌شد از گریه. روز شیشم از گذشته به پرهام نوشتم. نوشت گذشته رو نمی‌شه تعمیر کرد. خوبم می‌شه. گوشه ذهنم رو کردم مثل اون کمد دیواری و رفتم توش نشستم. حالا دیگه ایران این‌طوری نبود. خامنه‌ای نبود. رفته بودم سال هفتاد و خرده‌ای و تو رو دنبال کرده بودم. همون عکسای آنالوگی که گذاشته بودی. گیتار می‌زدی. تهران. چس بچه بودی. همون موقع که پشت تلفن بهم گفتی دختره به کفش‌های بسکتبال‌ت خندیده بود. رفتم اونجا و بهت گفتم ببین چه خوب می‌رقصم. گفتی آره. گفتم تو هم بیا برقص. بدنت رو سفت کرده بودی. بیشتر رقصیدم و تو هم بالاخره همراه شدی. دیگه سفت و زخمی نبودی. از اون عکسا اومدم بیرون و به عروسک چوبی جلوی آینه عکست رو نشون دادم: «جوونی‌های بابامه» ستلیوس کازانتزیدیس با لهجه‌ی یونانی ترکی می‌خونه. من خودم رو تو ازمیر می‌بینم. یه چایی و قندی دم دستم، آلسانجاکی جایی. دوباره گیتار به دست های تو خیابون زیاد شده‌ن. Söyle,Böyle hiç mı beni sevmedin?

دلم سیاه شده. قلبم شکسته. برای روانشناسم که جواب نمی‌ده نوشتم «جلسه امروز همین که زن زندگی آزادی» به دختره نوشتم عزیزم من فعلا فان نیستم. بذار خوب بشم یه روز میبینمت. به پسره نوشتم مرسی حالمو پرسیدی. نه کمکی ازت برنمیاد. حالم خوب شد از تو غارم درمیام و می‌بینمت. برای آرتا یه ارکان اوغور پیدا کرده بودم با کاردش تورکولار فرتلس زده‌ بود، آرتا ولی سین نزد. شیرین رو نوشتم چطوری دلیور نشد. اومدم علی معنوی رو بپرسم چطوره یادم افتاد نمی‌تونه جواب بده. می‌خوام با تو حرف بزنم بعد می‌دونم حوصله شنیدن منو نداری. اینس و ژنو و ماریانا توی گروه نوشتن « عزیزم زنبورهای کارگرت دارن کار می‌کنن برات. کم نیار» عکس از صحنه نیمه‌کاره‌ی کار آخرم که نمی‌تونم بهش فکر کنم فرستادن. چند تا ویدیوی کشت و کشتار و جنازه از شهرای مختلف ایران دیدم و با استرس یه بازی احمقانه رو تا نیمه‌شب که الانه بازی کردم. بدن منقبض و پای راست لرزون. می‌خوام برگردم به جای امنم. کمدم.

جوجا می‌پره رو سرم و نوک می‌زنه. نوک زدنش این‌دفعه نمی‌خندونتم. این عروسکا با من‌ان، تنها نیستم. عروسک‌های چوبی رو نگاه می‌کنم و می‌گم، کسی رو هم از دست دادم، عروسک چوبی‌ش رو می‌سازم و برش می‌گردونم این تو. اصلا تو رو هم می‌سازم می‌ذارم این گوشه. تویی که بهم اقتخار می‌کنی. حوصله‌ی کسی رو ندارم. قلبم شکسته و سیاه شده. نمی‌تونم حتی چیزی بنویسم که یه معنی‌ای بده. می‌رم که چراغ خواب رو روشن کنم و بخوابم. فردا تمرین دارم و نمی‌دونم این کثافت تا کی ادامه داره. مرخصی رو گذاشته‌م واسه روزی که رو پام نمی‌تونم وایسم و اون روز رو خیلی‌هم دور نمی‌بینم. بدون پول اگر باز کسی مرد و من دیگه نکشیدم و دیوونه شدم، دیوونه خونه هم رام نمی‌دن، می‌فهمی چی میگم؟