عزیزدلم به تو فکر می‌کنم و دست‌هات. بینی نسبتا صاف‌ت و صورت‌ت که پوستش حالا کمی چروک گرفته. شال دور گردن کوتاه‌ت که کاش دماغم بیش‌تر آن‌جا می‌ماند. موهات کم‌پشت‌تر شده. یک شب کاش خالی از همه‌ی آن‌چه تویی و آن همه اضطراب و دویدنت، می‌خوابیدی. روزهای خوش‌خوابی‌ت را هم می‌دیدم. لب‌خند واقعیت. عکس‌های قدیمیت عجیب‌اند برایم. آن‌قدر بزرگ شده‌ام که بیست سال پیش را یادم باشد دیگر. کاش مال من بودی. گرچه می‌دانم، دیوانه‌ام می‌کردی و می‌افتادم به لگد زدن. لیاقت قلب خونی من را نداری. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم عاشق‌ تو هستم. اما این ترکیب پنج سال غربت و بی پدر و مادریم است که روی تو افتاده. حرفی نمی‌زنم. به عکس‌ت که به دوربین نگاه می‌کنی و می‌خندی نگاه می‌کنم فقط. سال نمی‌دانم چند. یک پرنده‌ی پرادعای جوان که بودی. حالا که نه. یک جهان موازی‌ای ولی می‌دانم وجود دارد که من آن‌جا برایت مرده‌ام. یک قلب قرمز شیشه‌ای به جای قبرم. خبری هم حالا البته که نیست. مثل همان شب خون‌ریزی تا دم خانه. کلید بیندازم بروم تو. زخم را پانسمان کنم. به تو و هیچ احدی هم نگویم. چرا گذاشتم دوباره ببینی‌ام؟