مغزم را گاییدی. بدون گاییدنش. اصلا نه با فعل معلوم، که اتفاقا مجهول . که با صرفا وجود داشتن و عمر کردن گاییدی‌ام. با وجود داشتن و هربار کمی بیش‌تر سفید کردن و کم‌تر شدن. جای زخم در قلبم. جای زخم بزرگ. زیاد. زندگی آن‌قدر کم و کوچک است که کاش در همان کوچه‌های اول از آغوش‌ت در نمی‌آمدم. هرچقدر هم تو گه و نامعلوم. که کاش دو سه روز بیش‌تر سر یوسف‌آباد قرار می‌کردیم به جای مشت. هیچ‌کس این‌طور مرا از مرگ نهراسانده بود. این واقعیت که تو و بدخلقی‌ت و کم‌فالوسی‌ت و بسته‌گی و دربسته‌گی‌ت و اخم و تَخم و حرف‌های بی‌سروته‌ت را به عموم دیگران و خوش‌خلقی و خوش‌فالوسی و بازی و لب و لب‌خند و حرف‌های درست‌وحسابی‌شان ترجیح می‌دهم از پا درم می‌آورد. سر و کله‌ت که پیدا می‌شود زخم‌است و سردرد و قلب آب‌شده. باتایِ خالص. تمرين مرگ بی‌مردن. حالِ غريبِ افتری، که «بچه‌ها خیلی دوستون دارم. کاش می‌شد تا ابد پیش‌تون باشم» و گریه‌ی بعد از رِیوِ تخمی. نه نجات‌ت می‌دهم و نه خانه‌ت می‌شوم. من و تو نه خانه‌ایم و نه سقف. پشتِ صحنه یک روز کارم که تمام شد، در آغوش‌ت می‌کشم. کاری که تو نکردی و تا به خانه برسم قلبم چروک. من و تو هیچ‌وقت نه. من و تو همیشه. فقط برو.