من را یاد میل به بقا و غریزه می‌اندازد دیگر. سرم گرم خودم و سالی که گذشت و حالا بیا حانیک. سرت را بگذار روی شانه‌اش و دماغ در گردن. بو بکش. دست‌ش که هر سه چهار سال خسته‌تر می‌شود و آن مشت را باز و بسته‌ی بیشتر که ساز. هر سه سال یک‌بار که سلام و که زندگی بیرون‌تر می‌رود از چشم‌هاش و کم‌تر رجز که «آی من اِل و من بِل» من هم که بگو انگار دنبال آن برق چشم خودِ نوزده‌ساله‌ام در بازتابِ نورِ نیاوران و خون دویده به پوستم در خیابان پرینتس. زندگی خسته‌ام می‌کند. از تصادفی بودن‌اش لج‌ام می‌گیرد و این‌که همه چیز طبق برنامه باشد خفه‌ام می‌کند و نفسم را می‌گیرد. یک بخشی از قلب‌ت را پرت کن دور و باقی‌ش را بگیر دست‌ت و سوار قطار شو. شوخی کرد که مُردم اگر، یک لیس بزن و یک تار مو بینداز در تابوتم و برو. من ولی دیدم به سينمای سَرَم، که مُرد و تار مویم سر قبرش. از ترسِ او شدن به مديترانه پناه می‌برم یک روز آخر. دستم روی قلب‌ام. به دخترش فکر می‌کنم که چه میشد از سوراخم اگر در می‌آمد و جز چند صدا هم چیزی از او نمی‌دانست. نه که عاشق باشم. او من را از مرگ می‌ترساند. از مُرديم و چیزی هم نشد. می‌خواهم دوست‌ش باشم. دستی بر شانه‌ش.