دوست‌ام آفتابِ مانده بر پوست است که نه از سرِ آفتاب گرفتن، که از سر آفتاب سوختن به قرمزی زده. همان پای برهنه و یک تاج گلِ نسبتا پلاسیده بر سر. همان بار اول که ترانه‌ی "زنِ مو قهوه‌ایِ خانه‌خراب" به گوشم رسید، فهمیدم می‌خواهم چه کنم. من نه دوست و نه خانه و نه هیچ، که گذر. "دور" همان‌جاست. به "دور" نزدیک می‌شوی و "دور" از تو دورتر. همین بازی را دوست دارم. فعلا از این‌که کسی جایی منتظرم باشد متنفرم. دوست‌ام گذراست که ده سال بعدش بگویم پسر تو کجا بزرگ شدی آخر؟ قایقت را به کدام ساحل بستی پس؟ این خانه‌ مفت نمی‌ارزد. همان بهتر که آتش‌اش زدم. زدیم. سرِ قهوه‌ای‌مان سلامت و گورپدرمان.