"مستم. مستم و خیال‌جمع. کسی و یا موضوعی نیست که حتما نیاز به مستی باشد تا درباره‌اش حرف بزنم. به قدری مست هستم که چیز نابجایی به کسی بگویم، اما کسی دیگر نیست، یا بالعکس، هیچ موضوعی دیگر آن‌قدرها نابجا و عجیب نیست. هر نامربوطی به هرکس مربوط می‌شود. یادم به بیست سالگیست که بخاطر اثر شراب خانگی‌های آب زرشک‌سانِ ساقی‌های متفاوت تهران و کرج پیام‌هایی از من به کسانی می‌رفت که نباید. صرف همین که نباید می‌رفت، خودش قصه می‌ساخت و تف و لعنت به من که عاشق قصه. حالا دیگر کمی وضعیت نم‌کشیده و ساده‌ست و مستی به نامه‌ای کوتاه به ذبیح و تو می‌انجامد. شکر و منت. قدری مستم که از کجا تا کجای شهر را تیتراژ برنامه کودک می‌خواندم و حتی کسی نگران شد که حانیک، خانه می‌توانی تنها بروی؟ که بله. تنها که بله. سه‌ی شب و قطار و غریبه‌ها که "هاست دو پِیپس؟" که ندارم و تا برسم خانه لرزم می‌گیرد. می‌گویم شاشیدم به تکنو و کالت‌ش. آنقدر موسیقی سانتیمانتال گوش می‌دهم که بمیرم. حالا که قایقی ندارم، ذبیح را هم خواستی با خودم می‌برم‌. سرت سلامت. بیشتر بنویس. گور پدرِ سگ مستم کنند. کله‌ی پدرم. "