"خودت می‌دانی به تو که می‌رسد دیوانه می‌شوم. دیگر آمدی و دیدی هم. نه جایی برایت دارم و نه حوصله‌ای و نه وقتی. تنها همان خونِ گرم که به پوستِ یخ زده‌ام می‌دود و از سفیدیِ شرابِ ریخته نیست، که از دیدن روی ماهت. از تو متنفرم. عاشق توام. چقدر حوصله‌ات نیست و چه هست. در خوابم لای پارچه‌های حریرِ شیری رنگ می‌دوم و هاله‌ای از تو. این‌جا ذهن من است. دیگر حالا دوباره مثل همین الاکلنگی که به رسم مالوف بازی می‌‌کنیم، می‌آیم جلو و یک مشت به صورتت می‌زنم و لبِ خونی‌ات را می‌بوسم. می‌دانم که دیگر اين بار، بار آخر است. خونِ دهن‌ات را پاک می‌کنی و دور می‌شوی و این خونِ گرم که به چشم و صورتم می‌دوید هم حالا، به رگ کف دست باز می‌گردد. صورتم دوباره سرد و سفید. مثل همیشه. تنم خسته‌ست. می‌خواهم در خودم مچاله شوم. دیگر نخواهمت دید. ترک عادت‌ات مناسبِ من است عزیزدلم. بدرود"